تبليغاتX
دنبال چهار فصلم همشون با هم
 
دنبال چهار فصلم همشون با هم
 
 
بی خیال همه دنیا فقط میخوام بنویسم شاید توی نوشتن اون نیمه گمشده خودش بیاد
 
دخترک توی دستش یک دل بود،نمی دونست متعلق به کیه؟

وقتی از کنار دشت گذر میکرد تا بره به طرف کوه،دیده بود یه چیزی داره تکون میخوره،

اون تر سیده بود،اما وقتی نزدیک تر شده بود تازه متوجه شد که این یک دله؟!!!

مگه میشد دل روی زمین،میون بوته های گل باشه،پس اونی که این دل متعلق به اون بود کجاست؟!

آرام تر قدم برداشت،هیچ صدایی نبود،هیچ کسی نبود،

بی قرار،بی تاب، بدون اینکه به فکر آخرش باشه،می رفت،

از دور جوانی را دید که تکیه بر تک درختی آنسوی دشت آرمیده بود،

گویا جوان همان کسی بود که دل متعلق به اوست،

دخترک نزدیک تر که شد،دلی را که در دستانش داشت،به جوان نشان داد،

جوان چشمان خمارش را در چشمان بی قرار دختر گره زد،

لبخندی تلخ میانشان رد و بدل شد،جوان دل را پس زد،می گفت:دیگر ذلی را که دلدارش رها کرده،

نمیخواهد!!!

دخترک مات و بی قرار فقط گوش میکرد،

جوان بدون توجه به زحمتی که دخترک به خودش داده بود تا دل را به صاحبش برساند،رفت!

حتی نگاهی هم به پشت سرش  نکرد.

دخترک مانده بود،با دل!

دلی که می تپید و دلی که آرام و قرار از او ربوده بود،

مسیرش را عوض کرد،از کوه،از دشت،از نگاه منتظر آنهایی که چشم براهش بودند،

رفت،آنقدر رفت تا جایی که دانست هیچ کس نیست او را مواخذه کند،

حالا مانده بود میان رها شدن و رها کردن!

با خود به این می اندیشید که چرا باید دل در مسیر سرنوشت او قرار میگرفت؟!!

فرصتی نمانده باقی نمانده بود،

تصمیم خود را گرفت،دل را جزوی از وجودش ساخت و برگشت،

حالا  هر تپش دل،آشوبی بر وجودش می افزود که نمی دانست چه باید کند،

چشم هایش را بست...

وقتی که دوباره به دشت می نگریست متوجه شد،جوان آرام آرام به او نزدیک میشود...

ترسید نکند دلش را طلب کند،آنوقت...

اما جوان این بار فقط شاخه ای گل در دستانش بود تا هدیه کند به کسی که دوباره تکه های

دلش را به هم دوخته بود!

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 23:56  توسط خزان  | 
از خواب بیدار شد، باید دیگه امروز خودشو پیدا میکرد.درست چهار ماه از اون

اتفاق می گذشت،به عقب برگشت به چند ماه قبل،

در یک عصرزیبای بهاری به همراه خانواده در جنگل های سر سبز شمال به

 تفریح آمده بودند...یادش اومد همون عصر زیبا دنیاشو تیره کرده بود،

موقع برگشت وقتی اون تصادف رخ داد و کسی که همه ی رویاهاش،

زندگی و آینده اش را با یاری اون می دید،تنها گذاشت و رفت!

.

هیچ کس حتی مادرش فکر نمی کرد،اون دوباره بتونه خودشو پیدا کنه...

پدر...واژه ای بود که در این مدت چند ماه همیشه زمزمه کرده بود

تموم حرفهای اون در این مدت فقط در همین یک کلمه خلاصه میشد.

ضربه ی سختی که به اون وارد شده بود،بقیه را هم در بهتی فرو برده بود

که نمی دونستند سرانجام چه اتفاقی خواهد افتاد...

.

حالا اون داشت به این فکر می کرد که باید بخاطر پدر هم شده ادامه بده.

دیشب وقتی به خوابش اومده بود تنها کاری که کرد بیداری اون بود...از خوابی

که دردناک اما بهتر از واقعیت بود.

شاید میشد یه معجزه،شایدم یه خاطره...اما هر چی بود وادارش کرد که بلند

بشه،پنجره ی اتاقش را باز کنه و بعد از این مدت به دنیا سلام بگه.

.

حالا واژه پدر تنها لغتی نبود که اون تکرار می کرد....

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:24  توسط خزان  | 
از دوست خوبم ممنونم که این مطلبو برام ارسال کرد،

و برای قدردانی از لطفش این پستو به اون اختصاص دادم.

                                                                                        خزان

...........................................................................................................................

"از دو نفری که در راه خدا یکدیگر را دوست می دارند،

آنکه دیگری را بیشتر دوست می دارد،برتر است."  رسول اکرم(ص)

و این تنها برتری من به "تو"است!

من،تو را دوست دارم...............

همه ی روزها و شب های زندگی ام شاهد بوده اند:

خوشبختی تو آرزوی من است،

و نگاه معصومت،تنها چیزی است که مرا به زیستن متعهد کرده است.

 

هیچ میدانی سهم من از نعمت های خداوند بسیار عظیم بوده است!

سهم من،زندگی با یلس های سپید قلبی است که روزی قلبم را تسخیر کرد.

سهم من،غرق شدن در دریای بیکران چشم های توست که مرا افسون کرد.

و در افسون صدای شیرینت غرق شدن

که به من میگوید:

دوستت دارم..................

گفتم:خسته ام

گفتی:لا تقنطوا من رحمه الله.::از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/۵۳)

گفتم: هیشکی نمی دونه تو دلم چی میگذره

گفتی:ان الله یحول المرء وقلبه.::خدا حایل است بین انسان و قلبش(انفال/۲۴)

گفتم: غیر از تو کسی را ندارم

گفتی:نحن اقرب الیه من حبل الورید.::ما از رگ گردن به انسان نزدیکتریم(ق/۱۶)

گفتم: انگار منو فراموش کردی!

گفتی:فاذکرونی اذکرکم.::منو یاد کنید تا یاد شما باشم::(بقره/)

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 13:41  توسط خزان  | 
اونقدر خسته بود که حوصله ی رفتن و نداشت،

کارشو از دست داده بودفقط به خاطر اینکه در محل کارش از کسی که

یه روزی اونو به اینجا رسونده بود پشتیبانی کرده بود...

نمیدونستند که بابای پیری که حکم آبدارچی شرکتو داره،

چه نسبتی میتونه با مهندس داشته باشه! که مهندس برای او این قدر

خودشو پیش رییس بد کرده بود،

.

یادش افتاد یه روزی با تموم بی رحمی از پیرمرد خواسته بود که فامیلی

اش را عوض کنه تا کلاس کاری اونو زیر سوال نبره...

حالا خودش به خاطر این که از اون پیرمرد حمایت کرده بود،خوشحال بود.

و پیرمرد،ناراحت از اینکه موجب از دست دادن شغل آبرومند مهندس

 جوان شده بود.

..................................................................................................

صدای بچه را که شنید،

حسی زیبا در اون لحظه در حال شکل گرفتن بود،

حسی که اون لحظه حاضر نبود با تموم دنیا عوضش کنه،

وقتی بچه را در آغوشش گذاشتند به این توجه نداشت که مرد

 زندگی اش داره اونو ترک میکنه...

.

.

فقط به خاطر اینکه به یک موجود،حتی اگه ناقص باشه اجازه ی

 زندگی داده باشه،

از کسی که با عشق زندگی را با او شروع کرده بود،گذشت...

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 19:19  توسط خزان  | 
.

...حالا این نغمه بود که باید دنیاشو با یکی قسمت میکرد،ولی مگه میشد تموم

گذشته رو به فراموشی سپرد،لابه لای تموم خوشی ها و غم های دیروزش

یک علامت سوال بود،که چرا هنوز شروع نکرده به پایان رسیده بود.

باورش مشکل بود اما اون میتونست برای دلش هر کاری کنه،

امروز اون روزی بود که باید تکلیف خودش را با رها مشخص میکرد...

.

رها،بی خبر از همه جا دنیای قشنگ اونو زیر نگاه سنگینش ذوب میکرد،

برقی که از نگاه رها نفوذ میکرد تا به دل نغمه برسه،بدجوری آتیش توی دل کوچک

اون بپا کرده بود،

داشت باور میکرد که زندگی ادامه داره،داشت خودشو وارد بازی ای میکرد که

میشد قبولش کرد،...

.

رها مثل همیشه مغرور،فقط به دنبال یک امتیاز دیگه بود،امتیازی که اینبار خلاف

تموم کارهاش،برمیگشت به بدست آوردن دل دختری که میخواست اونو تصاحب کنه،

رها حرفای خودش و زمزمه کرد:

ـ فقط با من باش!

ـ در کنارم باش و با گذشته ی خود زندگی کن!

ـ بذار اینبا هم من برنده بازی باشم،نه سهراب!!!

کلمه ی آخر رها،گذشته ای را که می رفت فراموشش بشه،

مثل آتش زیر خاکستر روشن کرد،

نغمه در دل تکرار کرد،سهراب،سهراب...

این کلمه ی پنج حرفی تموم گذشته اش بود،گذشته ای که با تموم خوشی ها و

غم ها رفته بود و حالا نغمه بود با گذشته ای بی نشان.

.

کاش سهراب تنها صدا نبود،کاش برای بدست آوردنش با همه ی دنیا می جنگید....

حالا رها فقط منتظر بود تا ثابت کنه که این دختر فقط مال اونه!

و باز هم برنده باشد.

اما نمی دونست این بازی،هیچ برنده یا بازنده ای نخواهد داشت!!!

...و نغمه میرفت تا این بازی را به پایان ببره!

 

 |+| نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 17:24  توسط خزان  | 
...

نغمه دلش میخواست یه شروع تازه داشته باشه،اون اینبارصدای

دلش رو میخواست که نشنوه،داشت صدای عقلو برای خودش

زمزمه میکرد.از تنهایی اونم از نوع بی وفایی می ترسید،از اینکه

یکی بیادو همه دنیاشو با خودش ببره بعد شروع کنه به تکه تکه

کردن اون می ترسید.

.

وقتی از کنار کوچه ی یادش میگذشت صدای یک نوچ،دنیاشو دگرگون

کرد.

رفت،توی این رفتن عاشق تر شد،تا به حال ندیده بودش،اما می تونست

صدای گرمشو با صدای نوچ یکی کنه،

نمی دونست این بار خلاف همه ی دنیا کاری میکنه که نباید بکنه،...

شروع براش از پایان سخت تر بود،

نغمه وقتی برگشت تا به گذشته نگاه کنه دید فقط خودشه،

تنهای تنها!

همه اونایی که دور و برش بودن،فقط دنبال صدا بودن برای شنیده شدن.

اون از این میترسید که اینبار نوچ هم به اشتباه برای اون خونده باشه!

میخواست باور کنه میشه عاشق شد،میشه دل سپرد،...

اما انگار طلسم این فریاد در گلوی اون به سکوت نشسته بود.

رفتنش میتونست اونو گرفتار کنه،و موندنش یه دنیا سوال...

رها بدون توجه به نغمه یاد خودش بود،یاد بهاری که گذرونده بود

تا رها بشه!

حالا این نغمه بود که باید دنیاشو با کسی تقسیم میکردولی مگه...

                                                                                       ادامه دارد...

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 1:3  توسط خزان  | 
 
  بالا